تبليغاتX
روزهاي خوب زندگي

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

الهه امیری من

الهه چند روز پیش با خودم به این نتیجه رسیدم که در این وبلاگ نشستن و منتظر اومدن تو موندن چقدر احمقانه است. بعد با خودم گفتم احمقانه تر هم این است که فکر کنم تو مثلا به اینجا بیایی و برام کامنت بذاری که من اومدم و تو کجایی؟ خنده داره نه؟آره خنده داره. اما بعد با خودم گفتم غیر از این چکار می تونم بکنم؟بعد دیدم که واقعا نمی شه کاری کرد. یعنی وقتی مثل کسی رو دوست داشته باشی غیر از این هم نمی تونی کاری بکنی.عشق عجیبیه الهه این عشق من به تو.می تونستم مثلا گوشی رو بردارم و به خونه تون زنگ بزنم و سراغتو بگیرم.اما می دونم که اگر این کار رو بکنم باعث ایجاد زحمت برات می شه.شاید اصلا از دستم به خاطر این کار شاکی بشی.یا مثلا می تونستم بیام تو محلتون و اینقدر وایستم تا ببینمت.اما اینکار رو با این سن اصلا دوست ندارم و از طرفی هم می ترسم که از دیدنم اصلا خوشحال نشی.می دونی این خاصیت عشق من به توست که نمی خوام بابت عاشقی من زندگیت مختل بشه.امرور اما به نتیجه رسیدم که در این وبلاگ نشستن و منتظر تو بودن تنها کاریه که می تونم انجام بدم.یعنی تنها کاریه که واسه تو بی ضرره.نگرانت نمی کنه و زندگی تو مختل نمی کنه. به هر حال اونی که عاشقه منم.پس باید با عشق تو بسوزم و بسازم.امروز یه ارزو هم کردم و او این بود که کاش الان سالهای ۷۷ . ۷۸. بود و من و تو دانشجو بودیم در نیشابور. بعد با هم می رفتیم عطار و اونجایی که هندوانه کاشته بودن و تو گفتی اخر دنیاست.کاش اونجا واقعا آخر دنیا بود و من و تو در اخر دنیا به هم رسیده بودیم برای همیشه. الهه جان این آرزوم براورده می شه؟

                                    

نوشته شده توسط آراز در 18:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

برای الهه امیری خودم

 

تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی          دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی

 چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته          کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته

 خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه         از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه

  من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده                   از این احساس یأسی که تو رو از خاطرم برده

 به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو           بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه خوابو

 چرا گِریَم نمیگیره مگه قلب من از سنگه          خدایا من کجا میرم کجای جاده دل تنگه

 میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیذاره           سر راه بهشت من درخت سیب میکاره

                                    

 

نوشته شده توسط آراز در 11:37 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم مهر 1388

الهه امیری

 

                                

حال من دست خودم نيست ، ديگه آروم نمي گيرم
دلم از  الهه‌ گرفته که مي‌خوام براش بميرم

باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه‌ هاي غم‌ انگيز جدايي


باز لحظه‌ هاي ناگزير دل‌ بريدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسيدن


پاي دنياي  الهه موندم ، مثل عاشق هاي عالم
تا منو ببخشي آخر ، تا دلت بسوزه کم کم


مثل آينه رو به رومه ، حس با الهه بودن من
دارم از دست تو ميرم ، عاشقي کن تو الهه ، منو نشکن
منو نشکن


باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه‌ هاي غم‌ انگيز جدايي


باز لحظه‌ هاي ناگزير دل‌ بريدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسيدن

نوشته شده توسط آراز در 14:6 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388

الهه امیری من

 

                                               

الهه  امیری عزیزم  اینو یکی از دوستان برام کامنت گذاشته بود. این گوشه ای از حال من بی توست

من اینک در درون خود

دل گم کرده ای دارم

سراغش را نمی گیرم

زهجرش ناله ای دارم

بسی در ظلمت شبها

به یادش زنده می سازم

حیاط خلوت دل را

به امیدفرداها!

الهه ترا من درکجا یابم

الهه ترا من از کجابویم

الهه ترا من درکجا بینم

الهه ترا من ازکجا جویم

الهه دل گم کرده خود را

که ویران گشته از دوری

چگونه در تو آمیزم

چگونه از تو پس گیرم

نوشته شده توسط آراز در 13:43 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388

الهه امیری من

                                     

این روزها دلم به اندازه یه آسمان هواتو کرده الهه جان.

کم کم داره باورم میشه که از مشهد رفتی .رفتی یه جای دور.جایی که من نمی تونم به اونجا برسم.

این روزها خیلی میام نزدیک خونه پدریت. همونجا که هنوز میشه ردپای ارزوهامو ببینی. همونجا که هنوز بوی تو رو داره واسم. نمی دونم شاید هنوز همونجا باشی. چند بار خواستم دلمو به دریا بزنم و بیام دنبالت.اما باز نتونستم .ترسیدم با اومدنم ارامشت به هم بخوره.

این عشق لامصب داره داغونم می کنه الهه جان. کاش یه جایی یه جوری می شد برای یک بار هم که شده دوباره ببینمت. بشینیم با هم یه دنیا حرف بزنیم.مثل اون روز توی نمایشگاه بین المللی یا مثل اون روز توی نیشابور کنار خیام و عطار.

آخ که می میرم واسه اون روزها.روزهایی که با تو بودمو روی زمین نبودم. لبخنداتو حاضرم بگیرمو دنیامو بدم الهه امیری.اون چشمهای سیاهو درشتو که نگو .

دلم برات تنگه الهه امیری عزیزم. فقط همینو می تونم بگم با یه دنیا بغض

نوشته شده توسط آراز در 16:56 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

الهه امیری من

الهه عزیزم بی تو اما امسال هم تمام شد. روزها از پس هم امدند و رفتند اما باز چشمانم به نور چشمان سیاهت نوری نگرفتند. دلگیرم از ایام که تو را به من نمی رسانند.تقویم که ورق می خورد روزهای بلند تابستان و  شبهای بلندتر زمستان را به خاطر می اورم که بی تو گذشتند و مرا در حسرت بوییدنت سوزاندند. رفته ای اما یادت هر لحظه بیش از گذشته به من نزدیک تر می شود. هنوز عطر موهایت را حس می کنم و برای میل به هم پیوستگی ابروانت دلم غش می رود.فدای آن چشمان درشت و گردت به دیدنم نمی آیی؟ فدای ان لبان کوچک و گلی ات  به کنارم نمی ایی؟بهاردر راه است و سنبلان سبز. نمی ایی؟ سال ۸۷ رفت اما سال ۲۰۸۷ هم که برود هنوز عاشقانه می پرستمت الهه من.دوست دارم تا ابد و کنار هفت سین از عمق قلبم برای رسیدن به تو دعا می کنم الهه.

                           

نوشته شده توسط آراز در 17:44 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم اسفند 1387

الهه امیری من

الهه جان خیلی وقت است که از این همه دوری و بی خبری خسته ام. خیلی وقت است که محتاج خیره شدن در چشمان درشت و سیاهت زجر می کشم. مثل آب شده ای برای یک تشنه. بدون اغراق و بدون هیچ تعارفی هنوز داشتنت نهایت ارزویم است. هنوز به انکه اخر مال او شدی حسادت می کنم .راستی کجایی زیباترین بانوی دنیا؟نمی خواهی سراغی از این شیدای خاموش بگیری ؟تا جان دربدن باشد در این خلوت خانه اسمت را خواهم خواند تا روزی و روزگاری باز مفتخر شوم به دیدنت ماه من. می دانی این روزها تمام هنرم چیست؟تلاش برای زنده کردن خاطراتی که حالا پس از چندین سال آزگار شده اند تمام داراییم. خاطراتی که هنوز برایم بوی زندگی می دهند و در تنگناهای زندگی ماشینی مرحمی اند بر دل خسته ام. باورت نمی شود هنوز که خیام و عطار را در تلویزیون می بینم دلم می خواهد یک شکم سیر گریه کنم. گریه کنم بخاطر آن عصر تابستانی که زود تمام شد و هنوز عطر موهایت و لطافت دستانت را برایم به یادگار گذاشته است. الهه جان حاضرم تمام زندگی ام را بدهم تا باز بتوانم ببینمت. باورت می شود کینه ام از بندار روز به روز بیشتر می شود ؟کاش هچ گاه به دنیا نمی آمد؟

امروز باز دلم غش رفت برای به هم پیوستگی ابروانت و خم لبهایت. قلبم پر زد برای سیاهی چشمانت. دیگر تمام شد تحملم الهه جان.این شد که دوباره تنها راه را برای لختی راحتی از این مرگ تدریجی پناه آوردن به این خانه خلوت دانستم.پیشم نمی ایی این سیمن بر گل پیکرم؟

نوشته شده توسط آراز در 20:6 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم دی 1387

الهه امیری خودم

                 

تنهایی بی الهه

مرگ ِغریبی ست

 فاصله یی ست به وسعت ابدیت

 و سکوتی با کوله باری از گذشته ی دور

 تنهایی را با تنهایی و الهه

می توان دید

 تحمل کرد و لمس کرد و چشید

 و غریبانه تنها بود

 تنهایی بی الهه

 مرگ ِ غریبی ست

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط آراز در 13:25 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم آذر 1387

باز هم الهه امیری من

 

دلم برای الهه تنگ شده  اما چیزی نمی گم...

از وقتی الهه  ترکم کرد هیچی ازم نمونده   جز یک دل خرد شده و چشمای قهوه ای  که شب ها با قطرات اشک جشن غم می گیرند

روز رفتنش فقط بهش گفتم خداحافظ و رفت...الهه رفت....

می دونستم اون با او خوشبخت نیست و دوسشم نداره.....عشق اون یه عشق یه طرفه ی پوچ بود....اخرش هم یه روز برام خبر اوردند که بهم زدن . به همین رابطه.

راستی جواب دل مرده منو این وسط کی باید بده؟ بعد الهه برگشت اما من دیگه ......

امروز سالگرد دوستیمون بود....لباس مشکی پوشیدم دلیلشو اگه بخواین باید گفت:

چون عشق من زنده به گور شد........

            

نوشته شده توسط آراز در 16:31 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم آبان 1387

بانوی من الهه امیری

داستان ما
در قابی کهنه
که داستانی به بلندای غم داشت
بانویی نشسته بود و
سرسرانه می خندید

رودِ عاشق شرمگین و مانده از قهر آنا
موجش بی اختیار و بی الهه
به تازیانه ی باد
می تاخت

: بانو ! خنده می کنی بر شیون ما ؟ !

نوشته شده توسط آراز در 15:32 |  لینک ثابت   •