تبليغاتX
روزهاي خوب زندگي

شنبه پنجم مرداد 1387

الهه امیری من

اصلا روزهای خوبی را پشت سر نمی گذارم.یادت و عطش دیدنت بدجوری بی تابم کرده اند. نمی دانم چرا هر روز که می گذرد این عطش بیشتر چشمانم را خیس می کند. باورت نمی شود الهه اما بعضی وقتها فکر می کنم چند قدم دیگر بیشتر توانایی قدم زدن ندارم . زانوانم خم می خورند اما کاری نمی شود کرد. باید با سنگینی این حسرت و عطش بسازم. چند شب پیش که دیگر طاقتم طاق شده بود دل به دریا زدم و آمدم حوالی خانه تان . تا صبح در کوچه های همان اطراف قدم زدم و چشم دوختم به درهای بسته ای که امید به باز شدنشان و دیدنت اجازه نمی داد چشم از آنها بردارم. تمام ان حوالی را آنقدر گشتم تا هوا روشن شد. مشکل اینجاست که هنوز نمی دانم اصلا هنوز در خانه پدری هستی یا... با یان خوشحالم هنوز خانه پدری ات هست تا من بتوانم غمهای شبانه ام را نزدیک آن آفتابی کنم.

آن شب باز تمام خاطرات گذشته را روی صفحه ذهنم ریختم و تمام آنها را دوباره کنار هم چیدم و عشق کردم. یاد آن رورز عصر را زنده کردم که نزدیک غروب از سفر یک روزه مان به نیشابور برگشتیم و من تو را با دلی پر از امید اما غمگین تا نزدیکی در خانه بدرقه کردم و تو مرا با لبخندی میهمانم کردی و با چشمانت آرامشم دادی.این روزها تمام حسرتهای آن روزها را دارم به دوش می کشم و آب می شوم. الهه عزیم کجایی؟

                       

                    

نوشته شده توسط آراز در 20:24 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم تیر 1387

الهه اميري گلم

سلام الهه امیری عزیم. این روزها که می گذرد هر روز احساس می کنم پیش از روز قبل دلتنگت می شوم. صورت ماهت را بارها برای خودم در مکان های مختلف در ذهنم ترسیم می کنم. لبخندت را و حتی اخمت را که به خلسه ام می برد. امروز یاد روزهایی افتادم که در گروه تاتر دانشکده با هم بودیم. چه روزهایی بود. روزهای فرار از کلاسها و تمرینات مداوم. یادت هست تو راوی بودی و و من مسوول گروه. یادت هست آنقدر تابلو بازی در آوردم که همه عالم فهمیدند من نه یک دل که صد دل عاشق توام؟ چه انرژی داشتم روزهای بودن در کنا تو . دلم لک زده برای فرهنگسرایی که در آن من و تو مقابل ۶۰۰ دانشجو و مسوول شهر باهم شعر همدلی خواندیم. وقتی از سن پایین آمدم همه به من تبریک گفتند به خاطر اجرای قوی تو و البته تعدادی از دوستان هم به این اعتراف کردند که من و تو چقدر به هم می اییم.

افتاده ام دنبال پیدا کردن فیلم آن مراسم. روز دانشجو بود سال ۷۸. وای خدای من در ۳۰ سالگی دارم با یادآوری اون خاطرات دیوانه می شوم. می شود یعنی چشم ببندم و دوباره به اون روزهابرگردم. فقط چند ساعت خدای من کافیست.

می دانم که نمی شود . تنها امیدم این روزها این است که حداقل یک بار دیگر ببینمت. یعنی زیر این آسمان هیچ نقطه تلاقی برای رسیدن دوباره من و الهه عزیم به هم  نیست؟ راستی هنوز متنی را که برای اجرایت نوشته بودم دارم.

                                   

نوشته شده توسط آراز در 19:21 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم تیر 1387

برای الهه گلم

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جوب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
نوشته شده توسط آراز در 11:36 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم خرداد 1387

الهه اميري گلم

امروز جمعه ظهر یکدفعه برگشتم به سالها پیش. به سالهایی که با هزار زحمت توانستیم سرانجام با هم سر یک کلاس بشینیم. من درس ادبیات عمومی را با گروه شما برداشتم و به دلیل همین جمعه ها عصر با هم میرفیتم کلاس. چقدر زوق و شوق داشتم که با الهه نازم سر یک کلاس می نشینیم. چقدر شعر با کنایه برای تو اماده می کردم که وقتی استاد فرصتی داد تا بخوانیم تقدیمت کنم. چقدر دوست داشتم تا تمام بچه های کلاس و اصلا تمام دینا بفهمند که من تمام شعرهای عاشقانه دنیا را تقدیم الهه امیری خودم می کنم. یادت هست همیشه بهترین لباسهایم را برای کلاس ادبیات می پوشیدم و بهتریمن عطر ها را استفاده می کردم.؟ درست مثل بنده ای که می خواهد به محضر معبودش برود. دقیقا با همان شوق و با همان دلدادگی. تو الهه من بودی و من آنروزها و البته این روزها تمام قدرت نمایی خدا را در چشمان سیاه و درشتت و ابروانی که خمشان جان می گیرند می دیدم و می بینم.

امروز جمعه به خلسه رفتم با ان خاطرات .سر کلاس که غروب می شد تمام غصه عالم روی دلم می نشست. لحظه رفتنت لحظه مرگم بود. با این که می دانستم فردا صبح دوباره می بینمت اما الهه باور کنم که مثل مسافران ابدی لحظه رفتنت به اندازه تمام عالم غصه می خوردم. دیروز یاد تمام آن جمعه های عزیز را زنده کردم و سوختم.باور کن تمام ان کلاس ادبیات را از اول تا آخرش مرور کردم. استاد که درس می داد من به جای کمک گرفتن از مغزم تماما روی حس بویای ام متمرکز می شدم. چرا؟ تا بتوانم بوی تو را حس کنم. درست مثل امروز که تمام وجودم را برای بوییدنت در این شهر سرب گرفته بسیج کرده ام.

راستی شعرهایم یادت هست؟ چندتایی را برایت نوشتم. انها را داری یا مثل خودم به بایگانی حافظه ات سپردی شان؟من همه شان را با پیشوند و پسوند الهه هنوز از حفظم

                               

نوشته شده توسط آراز در 20:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

تمام الهه امیری

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من الهه را دوست می داشتم
وقتی الهه تمام کرد
من شروع کردم
وقتی الهه تمام شد
من اغاز شدم
وچه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن

                                  

نوشته شده توسط آراز در 13:50 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم اردیبهشت 1387

الهه اميري نازم

                                

خیلی سمجه. خیلی. هر کاری می کنم هرجایی می رم نمی شه. یک ماه تمام سعی کردم از دستش خلاص بشم. اما نشد . راستش از اول هم می دونستم که نمیشه اما گفتم امتحان کنم. قبلا هم اما شنیده بودم که اینطوری میشه . عشق تو رو می گم الهه جان. توی سینه نمی تونم حبسش کنم. اصولا عشق های اول همینطوریند. شیطونند. هر از چندگاهی خودشون رو به در و دیوار می زنند تا از درون سینه بیرون بیایند.

اما من عاشق عشق توام. با اون عشق بازی می کنم. هنوز هم پس از سالها به عشق افتادن چشمهام توی چشمهات از خواب بیدار می شم و این تازه پس از یک شب تلاش برای دیدن تو در خوابه.  قسم مي خورم که موقع کار کردن هم مدام سعی می کنم  چهره نازتو رو مجسم کنم. آن چشمهای درشت مشکی رو با اون ابروهایی که میل به هم پیوستگی شون دیوونم می کنه. به تو که کاملا فراموشم کردی هم حسودیم نمی شه . حتي يه سر سوزن . چرا؟ چون نمي دوني چه لذتي داره در حسرت ديدن تو صبح رو به شب رسوندن الهه.

 ببخش اين سوال رو براي ده هزارمين بار مي پرسم. مي دونم حوصله ات رو با اين سوال سر مي برم. اما بگو بدون من چه مي كني؟ كجايي الهه جان؟دلم براي خنده هاي قشنگت و اخمهاي شيرينت يه ذره شده. مي دوني الهه همون عشق شيطوني كه مدام خودشو براي بيرون اومدن از سينه به در و ديوار مي كوبه به من ميگه به زودي مي بينمت و من منتظر اون روز باشكوه جون مي دم. من براي الهه ناز خودم جون مي دم.

                                

نوشته شده توسط آراز در 20:49 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387

تولدت مبارک الهه امیری عزیزم

                                

هنوز ۲۷ فروردین را خوب به یاد دارم. روزی تلخ و شیرین برای من. روز میلاد تو .الهه . آن روز عصر با بغضی در حال ترکیدن و دو کتاب در دست با پای خودم آمدم تا برای همیشه تنها شوم. یادت هست الهه از اینکه روز تولدت را حتی در روز جدایی مان هم از یاد نبرده بودم متعجب بودی؟ صبح آنروز به عشق تو و با دلی زخمی رفته بودم تمام کتاب فروشی ها را گشته بودم و دو تا از بهترین کتابهای سال را برای بهترینم خریده بودم. کتاب نیمه پنهان که جایزه ادبی را برده  و کتاب آدمهای همیشه غایب که جزئ پرفروشترین ها بود را کادو کرده  و سر قرار ایستاده بودم. روز تولدت بود و من در عید چه نقشه هایی که برایت نکشیده بود. اما همه را آن لعنتی خراب کرد. لحظه آخر که هدیه ها را گرفتی و لبخند زدی و گفتی که دیگر نمی خواهی مرا ببینی لحظه مرگم بود. وقتی رفتی تا مدتها خیره به راهت اشک ریختم و تو ندیدی. عصر بهاری بود و دل آسمان هم پر بود. اما آسمان نبارید و من باریدم تا چند روز و تا ماهها و تمام این سالها. تو نبودی و ندیدی و من در تمام آن لحظات و این لحظات در غم دوریت می سوزم و سازم. امسال راستی قرار است جشن تولدت را چگونه برگزاری کنی الهه؟ راستی الان کجایی؟ آن روز را یادت هست ؟ نیست. مطمئنم .چون نسوختی که اگر چون من می سوختی با نگاهی به تمام روزهای سوخته گذشته آن ۲۷ فروردین را از یاد نمی بردی. هنوز کتابها را داری؟ برایت چیزی نوشته بودم از دلتنگی در اولین صفحاتش با حلاوت .هنوز هم اما با همان حلاوت و طراوت برایت می میرم. الهی ۱۰۰۰ ساله شوی.تولدت مبارک الهه.

نوشته شده توسط آراز در 20:35 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم فروردین 1387

الهه امیری من

الهه 

اين حال من بي توست
بغض غزلي بي لب
افتاده ترين خورشيد
زير سم اسب شب
اين حال من بي توست
دلداده تر از فرهاد
شوريده تر از مجنون
حسرت به دلي در باد
پيدا شو که مي ترسم
از بستر بي قصه
پيدا شو نفس برده
مي ترسه ازت غصه
بي وقفه ترين عاشق
موندم که تو پيداشي
بي تو همه چي تلخه
بايد که تو هم باشی

                                
نوشته شده توسط آراز در 19:28 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387

الهه امیری من

این بهار هم که امد تو نیامدی الهه. درست مثل چند بهار قبلی. تمام عید را صرف به تصویر کشیدن چهره ماهت در ذهنم کردم. یاد ان عیدی را زنده کردم که هر روز عصر در خانه می ماندیم تا صدای هم را از پای تلفن بشنویم. چقدر عاشق عصر بودم و صدای تلفنی که شوق را در وجودم فواره می کرد. تمام هفت سین و عیدی هایم تو بودی. تمام عید را با صدای نازت از پشت تلفن سر کردم به امید دوباره دیدنت. اما....

اما ای کاش آن عید تمام نمی شد . هیچ وقت تمام نمی شد. نمی خواهم به یاد آورم ان هیجده فروردین لعنتی را . اما چه می شود کرد درست مثل فیلمهای صامت تمام ان ثانیه های لعنتی فریم به فریم از جلوی چشمانم رژه می روند. چه صبح تاریکی بود. تازه به دانشکده رسیده بودیم که ...

 تو بودی و من بودم و مینی بوسی که می غرید تا مرا به بدترین نقطه زمین برساند. به بدترین لحظه زندگی ام. کاش هیچ وقت سوار آن مینی بوس نمیشدم. کاش هیچ وقت هیجدهم فروردین دانشگاه نمی رفتم.

الهه از آن سال تا امسال روزها می گذرد. اما کوچکترین جزئی از ان اتفاق لعنتی را از یاد نبرده ام . با اینکه تمام این مدت سعی کردم ذهنم را از آن روز لعنتی پاک کنم اما اعتراف می کنم در این کار ناکامی تمام عیار بوده ام.

نشانی این ناکامی همین یادگار نامه سیاهی است که برای آن روز سیاه نوشتم. هنوز فک و صورت ان حرامزاده را روی مشتم لمس می کنم. خوب زدم که اگر نمی زدم مرده بودم حالا.

این بهار هم که امد تو نیامدی الهه. درست مثل چند بهار قبلی. تمام عید را صرف به تصویر کشیدن چهره ماهت در ذهنم کردم. بدون لختی درنگ و بدون لحظه ای مکث . بهار بدون الهه ؟. ممکن نیست

راستی بهار کجا بودی الهه نازم؟

                                  

نوشته شده توسط آراز در 20:23 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386

الهه امیری من

الهه در اين هستي غم انگيز

 

وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»

 

كام زندگي را تلخ مي كند

 

وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات

 

زندگي را

 

             تا مرزهاي دوزخ

 

مي لغزاند

 

ديگر – نازنين من –

 

چه جاي اندوه

 

چه جاي اگر...

 

چه جاي كاش...

 

و من

 

         – اين حرف آخر نيست –

 

به ارتفاع ابديت دوستت دارم الهه

 

حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه

 

از لذت  دیدنت منعم کنند

                                  

 

                                             

نوشته شده توسط آراز در 16:51 |  لینک ثابت   •