دوشنبه دوم دی 1392

الهه امیری من

آیا من از رسیدن به الهه امیری ناامید شده ام واقعا.آیا من به الهه خودم نخواهم رسید؟سکوت این مدت من برای چه بود؟نه. من هنوز مانده ام با امید به دیدن روی ماه الهه امیری. الهه شادی هایم الهه بیم هایم و الهه غم هایم. هنوز که هنوز است هرجا چشم می چرخانم صورت ماه تو را میبینم که با ان چشم های مشکی زیبا و ابروان کمان دلم را می بری.افسانه را در فیسبوک یافته ام. یکی از خواهرهای دوقلویت را .همین کافیست تا نشان دهد که چقد عاشقانه در پی تو ام . حتی امیر را هم..همه را تقریبا یافته ام . حتی آیلین را که روزگاری برایم از او برایم تعریف می کردی و ....همه را یافته ام جز تو که باید را. جز تو که هنوز بزرگترین حسرت زندگی من باقی مانده ای.الهه من هنوز مانده ام چشم به راهت. باور کن. عاشقانه و بدون هیچ کم شدنی از علاقه ام به آن لبخند هایت که به آسمانم می برد و از خود بی خودم می کرد. این روزها همش به خودم می گویم اگر زمان ما هم این همه امکانات ارتباطی بود داستان عشق من به الهه امیری چه می شد. الان کجا ایستاده  بودم من با تو 
نوشته شده توسط آراز در 18:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم شهریور 1391

قصر عشق به الهه امیری


این ساختمون قدیم دانشگاه آزاد نیشابوره .جایی که من برای اولین بار با دیدن الهه امیری عزیزم تمام قلبم از جا کنده شد.جایی که عاشقش شدم .جایی که گرفتارش شدم.اون شب برای روز دانشجو یه مراسم کوچیک گرفه بودیم. کارگردانی کار دست من بود. الهه امیری تازه ترم اول بود که وارد دانشگاه شده بود. دنبال فیلم بردار بودیم واسه ضبط برنامه.معاون دانشگاه که مدیر گروه علوم پایه هم بود منو کشید کنار و گفت خانوم الهه امیری می تونه این کار رو برات انجام بده.من دنبال خانوم الهه امیری گشتم. وقتی دیدمش یخ کردم. قلبم مثل گنجشک می زد. دلم لرزید.چشماش هیپنوتیزمم کردن. با اون چشای مشکی و ابروهای پیوسته. مانتو طوسی پوشیده بود.لبخندش دیوونم می کرد. عاشق شدم. عاشق الهه امیری. از ان رو تا به امروز.بی وقفه عاشقش موندم.حتی اونروز که پشت پا زد به عشق من. حتی انروز که برگشتو گفت پای عشقت می ایستم. حتی امروز که 7 سالی میشه ازش بی خبرمو و دلم براش پر می زنه.این ساختمون قدیمی بدون هیچ تغییر از سال 77 سرجاش مونده. حتی صندوق سبز ورودیش هم همونجاست درست مثل من که هنوز سر عشق به الهه امیری موندم

          دانشگاه نیشابور


نوشته شده توسط آراز در 18:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم تیر 1391

الهه امیری من

بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده

                  بی خیال دلی که این همه تنها مونده

نوشته شده توسط آراز در 13:40 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391

تولدت مبارک الهه امیری من. دنیای من  رویای من عشق من
نوشته شده توسط آراز در 15:59 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم فروردین 1391

تولد الهه امیری و 20 فروردین 79

بهار که میاد فروردین که میاد ۲۰ فرودین که میاد دلم بدجور می گیره الهه امیری. تو حتما یادت نیست عزیزم. یادت رفته ۲۰ فروردین رو که به خاطر داشتن تو وسط دانشگاه چه بلبشویی راه انداختم.فکر می کردم عاشقمی .اما عاشقم نبودی. تو بودی و دلی که پیش من نبود. تو بودی و چشم هایی که ان روز فهمیدم دنبال من نبودند. نگاهت به من بود اما دلت نه. آنروز تمام دنیام سیاه شد وقتی چشای سیاه و نازت رو روی احساس من بستی و به من پشت کردی.داشتم خودم  را اماده می کردم تا ۲۷ فروردین به خاطر تولدت همه جا را پر از عشق کنم. چه برنامه هایی داشتم. آخرش تمام عشق من به تو فقط به خرید دو جلد کتاب رسید و هدیه انها با تمام عشق و حسرت به تو. یادت هست؟ بعید می دانم یادت باشد  چهارراه دکترا و زیر آن درختان چنار سر به فلک کشیده خیابون رازی و پشت در دانشکده پرستاری برای آخرین بار به چشم های هم خیره ماندیم و تمام. ساعت ۴ عصر بود و من پر از حسرت کتاب "نیمه پنهان من" و کتاب" آدم های همیشه غایب" را تقدیم عشقم کردم و تمام.

من دلم را به دلت سنجاق کردم و تو سالها بعد دیدی دلی را که گوشه دلت اویزان مانده.تو برگشتی اما من پای ماندن نداشتم.من مانده بودم و تمام آن اتفاقات ۲۰ فروردین ۷۹ که در دتمام این سالها مثل موریانه دلم را جویده بودند. من مانده بودم و سوزش سیلی که به گوش دوست خیانت کارم زدم. دستم هنوز پر از قدرت است برای آن روز . دلم هنوز پر از عشق به توست درست مثل آن روز.حالا پس از سالها هنوز منتظر تولد تو هستم .۲۷ فروردین هر سال تولد حسرت های من است

نوشته شده توسط آراز در 13:48 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم دی 1390

الهه امیری من

الهه اميري عزيزم دنياي من هنوز پر از ياد توست.ياد تويي كه مدتهاست ديگر در دنياي من نيستي.روزها و شب ها مي گذرند و من و تو سالياني است كه چشم در چشم نشده ايم.چشم من اما هنوز دنبال توست.هنوز اميدوارم كه روزي برسد و آرزويم برآورده شود.آرزويي كه پس از ۱۲ سال هنوز تازه تازه است.گواهش همين وبلاگي است كه تنها مرهم دلتنگي هام شده.

الهه عزيزم كاش مي دونستم كه سركار مي ري يا نه؟كاش مي دونستم عشق ابدي من اين روزها توي زندگي مشتركش چه مي كنه؟ اين ها همه سولاتي است كه هر روز تقريبا موقع رد شدن از جلوي خانه پدري ات از خودم مي پرسم .سوال هاي بي جوابي كه شده اند لذت هر روزه ام.

نوشته شده توسط آراز در 18:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم شهریور 1390

الهه امیری من

الهه امیری عزیزم!مدتهاست که دنبال فیلم اجرایی هستم که با هم در فرهنگسرای سیمرغ نیشابور داشتیم. آخر آن نمایشنامه را می گویم که با هم شعری خواندیم و پایان نمایشنامه را اعلام کردیم. یادت که هست؟ همان نمایشنامه راکه تو راوی ان بودی و من کارگردانش. سال ۷۸ بود و روز دانشجو. چقدر استرس داشتیم من و تو. اخرش هم به خاطر اشتباه یکی از بچه ها تا کمیته انضباطی رفتیم به خاطر آن نمایشنامه. فیلمش در دانشگاه نیشابور هست.اما نمی دانم آرشیوشان فعال است یا نه. یادم می اید آن سالها تا مدتها فیلمش را بیرون ندادند.شده بود جزئ نمایشنامه ای ممنوعه. اما همه از اجرای تو تعریف می کردند.خیلی ها هم می دانستند که من واقعا عاشقت شده ام و مدام به من تیکه می انداختند. اما باکم نبود. تو را داشتن ارزویم بود و لبخندم جواب شان.بعد از همان نمایشنامه بود که به فکر خواستگاری از تو افتادم.

نوشته شده توسط آراز در 17:24 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم تیر 1390

الهه امیری

روزهایم بدون تو می روند ومرا هیچ راهی جز فرو رفتن در یادت نیست. تو رفته ای و من باید کم کم قبول کنم که  تو دیگر نیستی. به همین سادگی . می بینی این همه امید و ناامیدی را الهه امیری؟ این حس دوست داشتن توست که در پیچ  و خم زندگی می پیچاندم و رهایم نمی کند. گاه امیدوار و گاه ناامید.

تو رفته ای و من مانده ام بدون الهه. باورش سخت است تو به این راحتی فراموشم کرده ای و برای همیشه تنهایم گذاشته ای. چه می کنی بی من؟ به کدام سایه پناه برده ای ؟ با کدام شعر ها به خواب می روی؟ اصلا شعری برایت باقی مانده ؟ اصلا دلت برای شعرهایم تنگ میشود یا آنقدر سرگرم خوشی هایت شده ای که فراموش کردی .

التماست نمی کنم که تو راه خویش گرفته ای و مرا یارای هم پایی ات نیست اما می خواهم اگر روزی دلت هوای مستی و هستی کرد و خواستی سری به عاشق  خیره مانده به راهت بزنی درنگ نکنی . گاه آمدنت دست افشان دلم را ابی و جارویی خواهم زد و تمام چراغ های قلبم را به پاس امدنت روشن خواهم کرد. بیا الهه من که مانده ام عاشقانه سر. بیا که هوای چشمانم بد جوری بارانی است

                                                     

نوشته شده توسط آراز در 13:10 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390

الهه امیری

الهه جان امروز دلم پر کشید برای عصرهای اردیبهشت نیشابور.دانشکده پایین اونجا که خوابگاهتون بود رو که یادت هست. عصرهای خنک نیشابور  من بودم و امید دیدن روی ماه تو. زیر درخت بیدمجنون وسط دانشگاه می نشستم و چشم می دوختم به راه تو. به این که تو چه زمانی می آیی تا من پر شم از خوشی. لحظه شماری می کردم تا با اوت چشای سیاه و لبخند نازت به من بفهمونی که کارم داری و حرفی برای گفتن . پر بودم از عاشقی اون روزها.

اون عصرهای خنک بهاری که تو رو می دیدم دلم گرم می شد از شادی. امروز باز دلم هوای اون بیدمجنون رو کرد و نیمکتی رو که برای دیدنت من و ثانیه ها با هم کلنجار می رفتیم. الهه جان هنوز می میریم برای او لحظه ها.هنوز عاشقانه می پرستمت با اینکه می دونم دیگر اوقدر توی ذهنت کمرنگ شدم که .....

خسته ام از این همه ندیدنت.خسته ام از این همه انتظار .اما نبریدم.نبردیم از عشقت.نبریدم از یادت.تو عشق ابدی منی .روزی روزگاری خواهی آمد و خواهی دید که هنوز عاشقت مانده ام.که هنوز الهه امیری من مانده ای .که هنوز عصرهای اردیبهشت را با یاد چشمهای نازت حسرت می کشم

                            

نوشته شده توسط آراز در 16:53 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم بهمن 1389

الهه اميري من

مي دانم كه الهه جان اينجا نمي آيي اما من مي آيم تا به دلتنگي هايم سروساماني دهم.مي آيم تا به دل خودم بگويم هنوز هيچ كس نتوانسته جاي تو را در آن برايم پر كند و تو هنوز الهه اميري من مانده اي. همانطور كه حدس ميزدم و همانطور كه مطمئن بودم.

گورستان عشق وصل است و من به اين عشقي كه به تو دارم عاشق مانده ام .مانده ام تا آخرين روز .يه حسي درونم تلنگرم مي زند كه يك روز برمي گردي و من روي ماهت را باز به تماشا خواهم نشست. ابروان مشكي و كمانت را به دنيا نخواهم داد و برق چشمانت را تا ته سر خواهم كشيد.

نوشته شده توسط آراز در 18:23 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر