سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
الهه امیری من

شنبه بیست و پنجم مهر 1388
برای الهه امیری خودم
تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی
چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته
خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه
من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده از این احساس یأسی که تو رو از خاطرم برده
به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه خوابو
چرا گِریَم نمیگیره مگه قلب من از سنگه خدایا من کجا میرم کجای جاده دل تنگه
میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب میکاره

جمعه هفدهم مهر 1388
الهه امیری

حال من دست خودم نيست ، ديگه آروم نمي گيرم
دلم از الهه گرفته که ميخوام براش بميرم
باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه هاي غم انگيز جدايي
باز لحظه هاي ناگزير دل بريدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسيدن
پاي دنياي الهه موندم ، مثل عاشق هاي عالم
تا منو ببخشي آخر ، تا دلت بسوزه کم کم
مثل آينه رو به رومه ، حس با الهه بودن من
دارم از دست تو ميرم ، عاشقي کن تو الهه ، منو نشکن
منو نشکن
باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه هاي غم انگيز جدايي
باز لحظه هاي ناگزير دل بريدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسيدن
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
الهه امیری من

الهه امیری عزیزم اینو یکی از دوستان برام کامنت گذاشته بود. این گوشه ای از حال من بی توست
من اینک در درون خود
دل گم کرده ای دارم
سراغش را نمی گیرم
زهجرش ناله ای دارم
بسی در ظلمت شبها
به یادش زنده می سازم
حیاط خلوت دل را
به امیدفرداها!
الهه ترا من درکجا یابم
الهه ترا من از کجابویم
الهه ترا من درکجا بینم
الهه ترا من ازکجا جویم
الهه دل گم کرده خود را
که ویران گشته از دوری
چگونه در تو آمیزم
چگونه از تو پس گیرم
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
الهه امیری من
این روزها دلم به اندازه یه آسمان هواتو کرده الهه جان.
کم کم داره باورم میشه که از مشهد رفتی .رفتی یه جای دور.جایی که من نمی تونم به اونجا برسم.
این روزها خیلی میام نزدیک خونه پدریت. همونجا که هنوز میشه ردپای ارزوهامو ببینی. همونجا که هنوز بوی تو رو داره واسم. نمی دونم شاید هنوز همونجا باشی. چند بار خواستم دلمو به دریا بزنم و بیام دنبالت.اما باز نتونستم .ترسیدم با اومدنم ارامشت به هم بخوره.
این عشق لامصب داره داغونم می کنه الهه جان. کاش یه جایی یه جوری می شد برای یک بار هم که شده دوباره ببینمت. بشینیم با هم یه دنیا حرف بزنیم.مثل اون روز توی نمایشگاه بین المللی یا مثل اون روز توی نیشابور کنار خیام و عطار.
آخ که می میرم واسه اون روزها.روزهایی که با تو بودمو روی زمین نبودم. لبخنداتو حاضرم بگیرمو دنیامو بدم الهه امیری.اون چشمهای سیاهو درشتو که نگو .
دلم برات تنگه الهه امیری عزیزم. فقط همینو می تونم بگم با یه دنیا بغض
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
الهه امیری من

سه شنبه ششم اسفند 1387
الهه امیری من
امروز باز دلم غش رفت برای به هم پیوستگی ابروانت و خم لبهایت. قلبم پر زد برای سیاهی چشمانت. دیگر تمام شد تحملم الهه جان.این شد که دوباره تنها راه را برای لختی راحتی از این مرگ تدریجی پناه آوردن به این خانه خلوت دانستم.پیشم نمی ایی این سیمن بر گل پیکرم؟
دوشنبه دوم دی 1387
الهه امیری خودم
تنهایی بی الهه
مرگ ِغریبی ست
فاصله یی ست به وسعت ابدیت
و سکوتی با کوله باری از گذشته ی دور
تنهایی را با تنهایی و الهه
می توان دید
تحمل کرد و لمس کرد و چشید
و غریبانه تنها بود
تنهایی بی الهه
مرگ ِ غریبی ست
دوشنبه چهارم آذر 1387
باز هم الهه امیری من
دلم برای الهه تنگ شده اما چیزی نمی گم...
از وقتی الهه ترکم کرد هیچی ازم نمونده جز یک دل خرد شده و چشمای قهوه ای که شب ها با قطرات اشک جشن غم می گیرند
روز رفتنش فقط بهش گفتم خداحافظ و رفت...الهه رفت....
می دونستم اون با او خوشبخت نیست و دوسشم نداره.....عشق اون یه عشق یه طرفه ی پوچ بود....اخرش هم یه روز برام خبر اوردند که بهم زدن . به همین رابطه.
راستی جواب دل مرده منو این وسط کی باید بده؟ بعد الهه برگشت اما من دیگه ......
امروز سالگرد دوستیمون بود....لباس مشکی پوشیدم دلیلشو اگه بخواین باید گفت:
چون عشق من زنده به گور شد........

دوشنبه بیستم آبان 1387
بانوی من الهه امیری
در قابی کهنه
که داستانی به بلندای غم داشت
بانویی نشسته بود و
سرسرانه می خندید
رودِ عاشق شرمگین و مانده از قهر آنا
موجش بی اختیار و بی الهه
به تازیانه ی باد
می تاخت
: بانو ! خنده می کنی بر شیون ما ؟ !

.jpg)
